این یادداشت در روزنامه بهار 31 شهریور ماه به چاپ رسید.
چندی پیش از دوست فرهیختهام سید آیتالله میرزایی یادداشتی در بهار با عنوان «ارتقای زودرس و استادی نارس» به چاپ رسید که در آن به نیکی به جایگاه و اهمیت آییننامه ارتقا در نگاه بسیاری از اعضای هیأت علمی دانشگاهها و بندبازی بسیاری از آنها در طی مراحل ارتقا تا استادی و پیمودن ره دشوار استادی، اما به سهولت و آسانی اشاره شده بود. برای این گروه از دانشگاهیان تو گویی وقتی از سوی دانشجویان به استاد استاد خطاب میشوند، دیگر جایگاه استاد را نیز یافتهاند و تنها میماند درجه اداری و عنوان رسمی استادی که با چاپ چند مقاله و کتاب حل میشود، حال اگر نوشته از خودش هم نباشد و به قلم و زحمت دانشجو تألیف شده باشد، چندان اهمیتی ندارد، مهم این است که نام او در صدر مقاله بنشیند.
بر فراز این میل خروشان ارتقا و عنوانیابی، موجهای بلندی را میتوان یافت، که آن میل را با خود به اعماق «نخواستن» میکشانند؛ قامتهای استواری را میتوان دید، که به این بازی تن ندادهاند و به «نداشتن» آن عنوان مینازند؛ چهرههای برجستهای را میتوان شناخت که به علم نه برای ارتقا که برای شناخت و آگاهی و اثربخشی در جامعه مینگرند؛ قلمهای توانمند، ایدههای خلاق و کلاسهای پرشور و شعوری را میتوان سراغ گرفت که اگر نبودند، باید عطای دانشگاه را به لقایش بخشید. اصلا، تو گویی دانشگاه به حضور آنان هویت میگیرد. دانشگاه از آنان نام میگیرد، فربه میشود و به خود میبالد.
دکتر پرویز پیران از این جمع است. اگر دانشکده علوم اجتماعی علامه طباطبایی، روزگاری سرآمد علوم اجتماعی ایران شد، به بهای بزرگانی بود که در آن گام نهادند و دانشجویان را به دریای دانش جوشان خود بردند. دکتر منوچهر آشتیانی، دکتر سیدجواد طباطبایی، زندهیاد دکتر عظیم رهین، دکتر ابراهیم رزاقی، دکتر غلامعلی فرجادی، دکتر عبدالکریم سروش و دکتر حسین بشیریه استادانی بودند که نه به عنوان که به سلوک خود نزد دانشجویان و اصحاب علوم اجتماعی، به استادی شناخته شده بودند. و این همه به تلاش استادی توانمند و جسور بود که سال 89 ناباورانه از میانمان رفت: زندهیاد دکتر محمد عبداللهی رییس گروه جامعهشناسی که فرهیختگانی چون دکتر پرویز پیران و دکتر حسن سرایی را در کنار خود داشت. آنان بودند که گروه جامعهشناسی آن دانشکده را بر صدر نشاندند و به زندگی علمی در آن فضا، روح بخشیدند.
هر یک از آن استادان، به بها و بهانهای از آن دانشگاه کنار گذاشته شدند. دانشکده سیر نزولی خود را طی میکرد و دیگر چنگی به دل نمیزد. همه شبیه هم بودند. کسی سرآمد نبود، جز چند کس که تنها امیدهای درخشان آن بودند و دکتر پیران در این میان میدرخشید. گویا با بودن این بزرگان و نامداران، آن نارسان و ناپختگان، قامت کوتاه خود را تاب نداشتند. باید بزرگان را دور میکردند و نورسانی را به جمع میآوردند تا شاید قامتی بیابند، و چنین شد که پیران، که حضورش به دانشکده نام و معنا میداد، در اوج توانمندی و خلاقیت علمی بازنشسته شد و ضربهای دیگر بر پیکر دانشکده وارد آمد تا نحیفتر از گذشته عرصه رقابت ارتقاجویان باشد. این خود، بیاخلاقی بزرگی است که در بازی رقابتهای کوچک، دانشجویان را از درک کلاس استادی که نه تنها در تخصص خود، که در فرهنگ و ادب خود نیز غواصیها داشته و گوهرها اندوخته است، محروم کنیم. از این بیاخلاقیتر نیز آن است که در نبود آن عزیز به اتاقش تعرض کنند و تمام وسایل و دستنوشتهها و فیشهای پژوهشی و آموزشیاش را بیحضور و اجازهاش بیرون بریزند و تاراج کنند و در بیاعتنایی کامل به قرنها توصیه و تأکید بر جایگاه دانشمندان در متون دینی و علمی این خرابآباد، حرمت دانش و دانشمند را بشکنند.
برچسب:
نویسنده: ????