خرید بک لینک
v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);} Normal 0 false false false MicrosoftInteetExplorer4 هوالجميل بــرگ درختـان سبــزدرنظرهـوشيــار
هرورقش دفتريست معرفت كردگار
« سعدي رحمه الله عليه » بنام يگانه خدايي كه عشـق را با تمامي سختيها و شدايد درنهاد آدمي بنهاد تا ازجانـب آن انسـانِ مبتلا راه تعالـی بپيمايـد. برگ سبز كه حاصل شبهاي غم و روزهاي ماتم است طي سالهاي متأثـر از حالات عرفاني و عاطفي بقلم نظم درآمده و با زبان عشق موجوديت يافتـه و خواهد يافت. گرچه با وجود شاهكارهايي همچون ديـوان حـافـــظ ، سـعدي ، خيام و ديـگر شعراي گرانقدر آسمان پرفروغ ايـران نيازي به تكرار گفته ها نيست، ولي برگ سبز زائيده احساسات واستدراك فردي اين حقير از مكتب عشق ميباشـد و در يك كلام خوننامه عشق است كه همچون برگي سبزي تحفه درويش به تمامي عاشقان پاكباز وشيفتگان دلسوخته تقديم مي نمايم . اميداست مورد عنـايت و توجّـه اهـل دل واقع شود.

« بهرام فرضي پور »




Normal 0 false false false MicrosoftInteetExplorer4
/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;} Normal 0 false false false MicrosoftInteetExplorer4
/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}
شعر ميگويم مگـر مرهــم بروي دل نهم
بـركف باد فنــا بنيــاد اين مشكل نهم
ايدريغا بعد از عمري شاعري فهميـده ام
مشكلم را همـرة خود عا قبـت درگِل نهم
بيت بيت شعـرهايم شرح درد وماتم است
من به هـر بيت غزل لختي زلخت دل نهم
من براي خويش ميگويم نه بهـر ديگـري
كِي بـراي آب و نان آثار بي حاصـل نهم
گوهر علم و ادب را جويم از درياي عشق
تا بـراي عاشقـان پاك بر ســاحل نهم
هركه چون ( بهرام ) اين اشعار را ازبركند
من بكامش شهدو درشامش مهِ كـامل نهم

27/8/67
تا توئي بمثل گل ( بهرام ) بود بلبـل
پس بمثل بلبـلها گويد دوستت دارم

13/3/65

Normal 0 false false false MicrosoftInteetExplorer4 بارها در خـلوت دل ذكـر نامت گفته ام ذكرنامت گُفتم ودُردانه هائي سفته ام روزهاراغمگساري كرده ام با اشك خون
درشبانگه با فغان وآه وزاري خفته ام
براميد روزوصــل از بستـرشام فـراق
همرة باد سحر تا كوي دلبـر رفته ام
كاش يك لحظه مرادر سوز وسازم بنگري
تا ببيني بگذرد چون روزها و هفته ام
گر چه در ميخانه باشـد ساقيان بي شمار
ليك من ساغر بجزازدست تو نگرفته ام
جز رخ گلگون تو روئي نديدم هيچـو قت
جزصداي عشق تو صوتي دگر نشنفته ام
همچوبهرام ازدل وديده برون كردم هوس
بعد عشق پاك را در سينـه ام بنهفته ام
Normal 0 false false false MicrosoftInteetExplorer4
/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}
27/8/67 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}



از حالـم اگر خواهي آگه شـوي اي جـانم
در پيچش زلف خـود بنگـر كه پريشـانم
دائم به غم وآهم چـون سوختـه اي كاهـم
تا برق فـراق تو آتش زده بـــر جـانم
در مستـي و دانائي در ضـعـف و توانائـي
اي شاهد هر جائي چون زلـف تو افشـانم
اي اختـــر تابنده از عشــق توام زنـده
وز عشـق توميباشـد اين طبع درافشـانم
گل بودي و بو كردم باعشـق تو خو كـردم
وز هر چـه بغيـر از تو حقّـا كه گريزانم
در وصــف جمال تو در شــوق وصال تو
اشعـارخوش ودلكش ميـگويم وميخوانم
مهر تو بود كيشم جز عشق نينــديشـم
زيرا بـود عشق تو هم دين و هـم ايمانم
( بهرام ) زقهـر تو شـد شهـره شهر تـو
هرچند به قهرتو لطفي اسـت كه ميدانم
29/ 2/ 66



در تار و پود هستيم نام تـو نقش است
وز روْيت رويـت دلم از هر چه غم رست
تا داده اي پيمانه پيمـان بـه دستـم
از نوش جـام عشـق تو گرديده ام مست
با تيشـه خنده زدم بـر كـوه اندوه
تا سنگ خاراي غم از آن ضربـه بشكست
هر كس كه شد ديـوانه روي نكويت
زنجيـر زلفت را بدست و پاي خود بست
من چون كنم وصف تو اي كل كمالات
چون عاشـق از عقل وخرد باشد تهيدست
وصلت اگر در اين جهان ممكن نباشد
خوشباد روزي كزجهان بيرون توان جست
( بهرام )چون بادوست پيمان وفا بست
بگسست بند از بنـدش وآن عهد نگسست
15/5/66

آنچنان دربنـد آن زلـف دوتـا افتاده ام تا چـو صيدآخربصد درد و بلا افتاده امهرچـه كوشيدم كه جائي در دلش پيداكنم
عاقبـت انـدر دل بـاد فـنـا افتاده ام
گرچه راه نيل برميلم بسي پيچ وخم است
ليك من ره اندرآن بي رهنما افتاده ام
چون نباشد عاشقان را چاره جز بيچارگي
من در اين ميناي گنبد بي پنا افتاده ام
من زعشق ماهـرويان شهرة شهرم ولـي
همچوخاشاك وخسي درزيرپا افتاده ام
همچو بهرام آنچنان ازعشق رسواگشته ام
تـا ز رسـوائي ز چشم آشنا افتـاده ام
16/6/66




نامه اي بنويس و از تشـويش آزادم بكن
بـا سلام و با كلام لطف خـود شادم بكن
از غم هجران تو چون موم نرمم اي صنـم
بـا نـويد عشق خـود ما نند فولادم بكن
من دراين شهر غريب از هجر تو ويرانه ام
رحمتـي كن بر من مسكين وآبـادم بكن
ياد تو از خاطرم بيرون نمي گـردد دمي
پس توهم هرچندگه يك لحظه اي يادم بكن
زخم هجران تو بر جان و دل و قلبم رسيد
نوشداروئي بمن بفـرست و امـدادم بكن
گرچه در دشت و دمن هرگز نميرويدگياه
با محـبت در كوير عشـق شمشـادم بكن
همچو بهرام از فراقت هستيم بربـاد رفت
بار ديگـر نامه اي بنـويس و بنيـادم بكن

1/8/ 66



Normal 0 false false false MicrosoftInteetExplorer4
اگر يك بوسه برگيرم ازآن دلدار ناز خـود
بشكرانه بجاي آرم دوسه ركعت نماز خود
چنان در چنبر زلفـش گرفتار آمدم اي دل
كه آخر ميكشد ما را بدان زلف دراز خود
بسي بردامنش ديشب سرشك خون بباريدم
مگر آگه كنم او را از اين سوز و گداز خود
ببوي جانفزاي آن گل يكدانه خوش بـودم
دريغ ازدست خوددادم گل شامه نواز خود
از آنروزي كه افتادم بـزندان غم هجـران
شدم تنهاي تنهــا با همه راز و نيـاز خود
به قلب عاشقـان هرگز پليدي ره نمي يابـد
كجا محمود بد مي كرد در حق ايـاز خود
به نامحرم نشايد گفت اسـرار نهان( بهرام )
سخن كوته كن و ديگـر نگو با هر راز خود

25/6/66 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}


خواهم بمانم تا ابـد مـن در كنـار غم
چون ديده ام خورشيد را در شام تار غم
غم در دلم منزل گزيد و خرّمي برفت
دل جاي غم شد،جاي من هم دركنار غم
تا زهر تلخ هجـر ياران را چشيـده ام
غم دوستدار مـن شد و من دوستدار غم
پرسيدم اسرار غم از پيـر خرد ، بگفت:
راه تعـالي ميـرود مركـب سـوار غم
چشمان عارف ازجمال غـم منوّر است
روشن شود چشم جهان بين در غبار غم
نيكوتر از غم تاكنون روئي نديـده ام
من غنچه ديدم ، ديگران ديدند خار غم
( بهرام ) غـم يعني تفكّر بـر رخ نگار
ايكاش گـردد جان ناقـابل نـثـار غم

30/8/66



وقت آنسـت كه بـاز آئي و بـا ما باشي
با من راه نشيـن همـدم و همتـا باشي
چهره پاكنهـاد تو چــرا مستـور است ؟
حجب رخسـاره بيفكن كه هويـدا باشي
شكوه ازدوست سزانيست وليكن چه شود
گـر تو از حـال من غمـزده جويا باشي
من همان غرقه به بحرم زپي گوهر عشق
تــو همان گوهــر يكدانه دريا باشي
عاقبت غصّـه عشق تو مرا مجنـون كرد
كاش در قصه اين عشـق تو ليــلا باشي
وصـف خـود بشنو زآئينه بـي زنگارم
تا بـداني كه ســزاوار تمـاشـا باشي
گرچه امـروز بظاهـر زتـو دورم امـا
هـر كجا را كه نظـر ميكنم آنجـا باشي
خار هجران تو هر چند دل ما بشكافـت
حق نگهدار تو ايدوست به هر جـا باشي
باهمه ضعف مخور غصّه زهجران (بهرام )
چون كه بر ترك تن خويش توانـا باشي

13/9/66


قدحي پـر كن از آن بـاده نوشين ساقي
كه بـود آب حيـات آن مي رنگين ساقي
كردش جام تـو در جمع حريفان ديشـب
بردازدسـت همه هـم دل وهم دين ساقي
تا يكي جرعه از آن جام تو خورديم برفت
آهـوي دل به هـواي ختـن چـين ساقي
قدحي پـر كن و جامي بـده و رخ بنـما
رحمتـي كن تـو بحال من مسكين ساقي
من كنون مست برآنم كه تـوسيمين ساقي
نه كه خوردم مِي ازآن ساغرسيمين ساقي
گر به معراج رود آدمي از شور مي اسـت
جاي مستـان نبـود عالـم پائيـن ساقي
آنكه دل داد به معشوق زخود ميگــذرد
هيـچ عاشق نبود آدم خـود بيـن ساقي
بس بـدورت چو كبوتر به حرم پرسه زدم
گشته مرغ دل من صيـد تو شاهين ساقي
جام ( بهرام ) ز لعـل تو تهي مانـد امشب
باز پـر كن قدحش بـاده دوشيـن ساقي
18/4/66



از غـم ايام و هجر دوستداران خسته ام
بر سر ره بـا دو چشم منتـظر بـنشسته ام
ماهرويان از كنارم با كرشمـه رفتـه اند
بر اميدآنكه بـاز آيند من دل بـسـته ام
گر چه تا اكنون نديدم مِهراز آن مَهرخان
ليك آن ميثاق و عهدبستـه رانگسسته ام
شكوه از ياران نشايد كرد از خود شاكيم
اين دل بشكسته ام رامن خودم بشكسته ام
عندليبم آرزويـم همنشيني با گل اسـت
از تماس خاروخس دستان خود را شسته ام
هيچكس همچون من اي بهرام نبوَدداغدار
چون بدست خويشتن من پاي خودرا بسته ام

30/11/66


13

نالـه مرغ سحـر را غنچه تـا ادراك كـرد
جامه خون رنـگ را بر قامت خود چاك كرد
نغمه شـوق هَزاران در چمـن پيچيـده بود
ناگهـان باد خـزان آن نغمه را غمناك كرد
غنچه نو رُستـه با صـدآرزو پژمـرده شـد
ايدريغ آمال خود را همـره خود خاك كرد
دوستان در بوستان از عشقبـازي گفته انـد
صخره جا نـم نـداي عشـق را پژواك كرد
دل بـود آئيـنه نيكـي و اخلاص عمــل
مرحبـا بر آنكه از زنگـار آن را پـاك كرد
ايكه ميجـوئي بجويي آب حيوان را بـدان
دست تقديرش نهان درخوشه هاي تاك كرد
درخرابات ار نشان ازماست مارا باك نيست
عشق ما را اينچنين وارستـه و بي باك كرد
بس كه بهرام از حريم خويش پا بيرون نهاد
عا قبت اوخويش را رسواي هفت افلاك كرد
11/12/66




فـلك با من نمي سازد نگارم نيز مانندش
برويم دسـت مي يـازد نگارم نيز مانندش
رسـد پيوسته آواز هـزار زار بر گـوشم
كه گل برخويش مي نازد نگارم نيز مانندش
يقيناً حكم آمد بر قشون غـم كه اينگـونه
بـه دل تـركانه مي تازد نگارم نيز مانندش
من پروانه ميسوزم بگردشمع چون عشقش
مـرا در آتش انــدازد نگارم نيز مانندش
الا اي مطرب زيرك بزن سازي كه ميسوزم
چو ديگر زهـره ننـوازد نگارم نيز مانندش
هر آنكس ميشود ( بهرام ) رام نفـس اماره
عفـاف خويـش مي بازد نگارم نيز مانندش
12/1/67


تـا نگـاهم اوفتـاده بـر رخ زيبـاي گل
با دلي مشتـاق گشتـم عاشـق و شيداي گل
مبتـلا گرديـده ام اندر بـلاي عـاشقي
اي خـوشا دل در بـلاي قامـت بـالاي گل
من كه تـاج سروري رابر سر خودمي نهم
همچو خاشاك وخسـم درحشمت والاي كل
مر حبا بر آنكه شد رسواي زيبـا چهره اي
آفـرين ايدل كه گشتي اينچنين رسواي گل
صبحدم شبنم كه ميبخشدبه گل لطفي دگر
ميفـزايد بـر شكـوه و بـر مزيّتـهاي گل
در شبستـان جنون چشم بصيـرت يافتـم
چون به ديده سرمه كردم خاك زير پاي گل
گرچه دور افتاده ام از بوستـان عنبـرين
نيستم فـارغ دمي از حُسن روح افزاي گل
از من گم گشته با گلبُن بگوئيـد اينچنيـن
كز دل من لحظه اي بيرون نگردد راي گل
شوق مستي گـر تورا بهرام در سر مي بود
باده بيغش بنـوش از كـاسه مينـاي گل
10/2/ 67



ره نشينـم مـددي كن كه ثوابـش بيني
چاره كن درد كسي چون به عـذابش بيني
گر نكـويي بكني با تو جهـان نيك شـود
ور بدي پيشـه كنـي زود جـوابـش بيني
عمـر ما ميگـذرد همچو شهـابي گـذرا
گـر تـو اهـل نظـري گوهـر نابش بيني
به خرابـات بيـا تا كه به آبـاد رســي
مصلحـت نيست كه اينگونه خـرابش بيني
جگرم سوختـه از داغ جگر سـوز فـراق
لحظه اي سـوي من آ، تا چو كبابش بيني
ايدل هر نقشـه كه بر وصل دلارام كشي
بي حضـور رخ او نقـش بـر آبـش بيني
شعر ( بهرام ) همه معرفت و پند بـود گرچه صـد گونه خطـا رابه خطابش بيني

16/3/67


دوش چـون بـاد سحر بي تاب بودم جان تو
وز غمت در بستـر آتـش غـنـودم جان تو
در غيـاب روي تـو با شعـله هــاي آه دل
همچـو شمع آتش زدم برتار وپودم جان تو
چشمه اي ديشب زچشم خونفشـانم شدروان
هـردم آب چشمه رامن مي فزودم جان تو
بس كه بردامن سرشك حسرت از دل ريختم
ابر و باران را خجل از خـود نمودم جان تو
تا بـه كويَت با دلـي مشتـاق ديـدار رُخت
همچو مرغي پـاي بسته پر گشودم جان تو
با صبا گفتم ببـر از مـن بسـوي آن عزيـز
هم ارادت، هم سـلام و هـم درودم جان تو
جان من از اين چنين آشفتگي بـرهان مرا
و اندرين گمگشتـگي كن رهنمودم جان تو
قدرشعرم رابدان بهرام چون شرح غم است
در ميان خاك و خون آنـرا سرودم جان تو
18/5/67


اي دل كه شدي شيفتـۀ روي جمـالـش
خوش بـاش كه امـروز بود روز وصالش
آن غصّـه هجران و شب غـم بسـر آمـد
زاين بعـد خورد مرغ دلـم دانه خالش
از حالت چشمش چه بگويم كه بـه مستـي
آتش زده بـر خرمن دل چشـم غزالش
مـن كشتـه ابـرو و لـب و بينـي یارم
زيرا كه چو خنجـر بـود ابروي هلالش
باآن همه احسـان وسخائي كه دراوهست
شكّـي نتوان داشـت به تصديق كمالش
زآن دم كه دل و دين به كـف او بسپردم
هرگـز نشـود دور زمن فكـر و خيالش
( بهرام ) به دام خـم گيسـوي تـو افتـاد
رحمي بكن اي چشمه رحمت تو بحالش

19/6/67



كس همچـو من نباشد دلسـوخته واويلا
كـز دسـت دلنوازم دل سـوخته واويلا
آن دلبـري كه قدر دل را نمي شنـاسد
آتش به خـرمن دل افــروخته واويلا
اول به يك نگاهش دل رابه جنبش آورد
وانگه نظر بـه غيـره بـردوخته واويلا
از من كناره جست و با غيره مي نشينـد
چون عشـق را به شهوت بفروخته واويلا
در مكتبـي كه درسش آموزش وفا بود
يـارم فقـط جفـا را آمـوخته واويلا
( بهرام ) همچو اسپند سوزد زآتش عشق
چون در دلش بسي غم اندوخته واويلا
28/ 7/67



ايدريغا بار ديگـر شـام هجـران آمده
روز وصـل دوستـان دردا بـه پايان آمده
از فراق شهر يـار و شهريـاران ايدريـغ
غصـه اي درسينه ام ناخوانده مهمان آمده
امشب ازداغ جدائي خون ببارد چشم من
چون كـه ابـر ديده ام با ميل باران آمده
شمع روشن كرده ام تـا وارهم از تيرگي
شمع هـم از حـال زار بنـده گريان آمده
ماه را مي بينم و يـاد عزيزان مي كنـم
امشب اين مَـه از بـراي ياد يـاران آمده
من غريب وبيكسم كي پيش ياران ميرسم
صبـر بيش از اين ندارم بر لبم جان آمده
همچو گيسوي پريشان تـو اي نا مهـربان
بر سر شور يده ام بخـت پريشـان آمده
كار تو( بهرام ) غيرازگريه كردن هيچ نيست
گريه كن چون بارديگر شام هجران آمده

12/8/67



اگرآن دلبـر گيلك زبانـم سـويم آيـد
تمـام بندهاي غصـه از پـايـم گـشايد
به درگاهش نشينم سوي او نظـاره دارم
مگـر با ديده رحمـت نظـر بر من نمايد
خوشا وقتي كه خاك زير پاي يار باشـم
ولي افسوس چون خاكم زپايش ميزدايد
من از جور و جفاي دوستان هـرگز ننالم
كه آن زيبا رُخان هركار بنماينـد، شايد
لب وچشـم نگار من به زيبائي مرا كشت
خصوصاً خال زيبايش كه برحسنش فزايد
نگهدارش سلامت تاجهان باقيست يـارب
كه ديگر مادر گيتـي بماننـدش نـزايد
كند ( بهرام ) ياد تو همه روزه كه امـروز
به ياد روي ماهت اين غزل را مي سرايد
29/7/67



جهـان ز غمزه يارم هميشـه بـاد آباد
كـه خـرّمي دو عالم ز غمــزه او باد
نگـار من كه بـه قامـت قيـامتي دارد
بـود به گلشـن هستي به سبزي شمشاد
بيـا كنـار من غمــزده دمي بنشيـن
كـه من فقـط به كنارتو ميشوم دلشـاد
ز آه نيمـه شبان همچو هيمه مي سوزم
بيا كه آب و گلم رفتـه از غمت بر بـاد
دريـغ رفتي و يادي نمي كنـي از من
ولي بدان كه تـو را من نمي برم از ياد
تـو رفتي دلـم از رفتنـت بسـي ناليد
زنالـه هاي دلم خون به چشم من افتاد
اگر چه بود و نبودم تورا يكي بــاشـد
ولي من از غم هجر تو مي كشم فريـاد
شـود ز وسـوسـه نفس ريمنش ايمـن
هرآنكسي كه دل و دين به دلربائي داد
بهشت و حورچه شوري دگردهد ( بهرام )
كه حـور يار منست و بهشـت فخرآباد
7/7/68


بس كه امشـب در جوار يار دلشادم دلا
هر چه ماتم بود بـر بـاد فنـا دادم دلا
خاطري آسوده دارم فارغم از بند غـم
اولين شـامم مبارك كـز غم آزادم دلا
نيم عمرم رفت بر باد غم و غصـه ولـي
تازه بنّـا ميگذارد خشـت بنـيـادم دلا
امشب آن يارمحبـت پيشه مهمان منست
آنكه سويش نـامه دعـوت فرستادم دلا
بر من مسكين بسي لطف ومحبت ميكنـد
من بشكر نعمتش بر خـاك افتـادم دلا
تا لبم را بـر لب شيريـن او بگـذاشتـم
رفت داغ روزهـاي تلـخ از يـادم دلا
شكر ايزد چون ز يمن مقدم آن مهـربان
همچو ( بهرام ) از غـم ايـام آزادم دلا
13/8/67


روز و شب ازدل وجان ميكنم اي جان طلبت
سر آسـوده نـدارم ز غــم روز و شبـت
بـر من والـه و شيـدا كه نظر بـاز تـوام
نظـري باز كن از گـوشـه چشـم رطبت
گـر نمكدان لبـت شهد بريـزد نـه عجب
كه بود شهـد و شكر در سخنـان و خطبت
ور تـو را سـرو و گل و ماه بنـامم خجلـم
كه اين همه بـاز نشـايد ز بـراي لقبـت
تـو سفر كـردي و من نيز بمـاننـد غبـار
شده ام پخش و پريشـان و ولـه در عقبت
گـر چه از ديـده ما رفتي و مستور شـدي
هرگز از دل نـرود خاطـره لـعـل لبـت
عاشـق از درد و غم عشـق ننـالد ( بهرام )
ديگـر اينگونـه نكن نالـه ز رنج و تعبـت
2/8/68


قسم به حسن وجمالت كه عشق شدكيشم
نگاه لطـف تـو درمـان دهـد دل ريشم
بجز لـب شكرينت كه لايق شكـر اسـت
تمام نـوش و لذايــذ همه بـود نيـشم
بـراي آنكه نبينـم بـه غير تـو، سوزن
بجاي هـر مژه دارم به ديـده خويـشم
چنـان زدولت عشق تو كامران شده ام
كه پادشـاه جهانــم اگرچـه درويـشم
زجـام عشق تـو آب حيات نـوشيـدم
كنـون رهين چنيـن آب داده ام ريـشم
مخور فريب رقيبم كه جز هوس نشناخت
بيا كـه عشـق تـو باشـد زپيشتـر بيشم
دلم هواي تو دارد همه شـب و همه روز
كه جز به مهـر و وفـايت دگـر نينـديشم
به هر طرف كه نظر ميكنم ، بود ( بهرام )
جمـال صـورت جانان هميشـه در پيـشم
28/7/68


ساقيا خونين دلم مي ده بـه جام ديگري
تا كه در مستي بگيرم ننگ و نام ديگري
شاهدان شهر ما هـر چند دلها مي برنـد
ما بجز زلفت نمي خواهيـم دام ديگري
رهسپار منـزل دلدار هسـتـم سالهــا
مي گذارم باز تا مقصـود گـام ديگري
آرزويم وصل تواي ماه پيكر هسـت وبس
در دلم غيراز وصالت نيست كام ديگري
نازنينا ناز کن ، ناز تـو را من می خـرم
پیش من باش و بکن ناز و خرام ديگري
از كنار من نرو اي طوطي شيرين سخـن
لحظه اي ديگـر بمان و گو كلام ديگري
بر مقام ديگران ( بهرام )كي دارد طمـع؟
عاشقـان را عشـق به از هر مقام ديگري
15/9/67


الا اي گيلك زيرك چنان بردي دل و دينم
كه شد از عشق تو ديوانه عقل مصلحت بينم
ازآغازچنين عشقي كه من در سينه پروردم
سرانجام حيـاتم را فـداي دوست مي بينم
مرا ياد مي و ساقي ز سر بيرون نمي گردد
كه مـن گاهي خراب آن، گهي ديوانـه اينم
من اين كوه جدائي را ز بنيادش فرو ريزم
كه چون فرهاد يكروزي رسم بر وصل شيرينم
در آ ئين من بيدل كه دين پاكبـازان است
گنـه باشد اگر پيش كسي غيـر از تو بنشينم
تو ماه دلفروز هستي و من شام سيه بختم
تو شـاه منعمي و من گداي خوشه بر چـينم
من ازمردن نميترسم كه با عطردل انگيزت
مجدد زنده مي گردم چو بازآئي بـه بالينم
بيا و بـاده عشـرت بـه جام خالي ما كن
كه من بهرام خونين دل بسي ازهجر غمگينم
18/10/67


ديشب كه در دل من افتاد راي دلبــر
بر لوح دل نوشتم جانـم فـداي دلبــر
خوشباد آن زماني آن دم كه در جواني
دلبر براي دل بود دل هم بـراي دلبــر
از عشق در بلايـم با درد مبتـلايــم
زيرا بجان خريـدم درد و بلاي دلبــر
روزم چوشب سيه شد عمرم همه تبه شد
تا کردچرخ گردون ما را جداي دلبــر
با پاي عشق بگذر از كوه و دشت اي دل
شـايد كه ره بيابي انـدر سراي دلبــر
طوبا و حور و كوثر گـر موجب نشاطند
هستند شمه اي از لطف و صفاي دلبــر
از تير خشم و شهوت دل در امان بماند
گر مأمنش شودآن زلف دو تاي دلبــر
اي كاش مدفن من در كوي يـار باشد
تا همچنان بمـانم در زيـر پاي دلبــر
گر مدعي عشقي با غم بسـاز ( بهرام )
ورنه بسـر نداري شوق و هواي دلبــر
30/11/67


آه از ايّـام نـكـبـت بار هجــر
درد از شام سياه و تـــار هجــر
قلب مـا بشـكسـت از درد فـراق
پشت ما خـم گشت زير بار هجــر
در شبان تـــار دور از دوسـتان
مي خورم خون دل ازآزار هجــر
روزوشب درچشم ماآب است وبس
خواب نبوَد در حريـم كار هجــر
دست ما دور از گل وصل است ليك
پاي ما را مي شكافد خـار هجــر
ضعف و بيماري بــود آثـار درد
مرگ تدريجي بـود آثـار هجــر
دل كـه از پاكي خود آئينــه بود
ايدريغا پـر شد از زنگـار هجــر
گـر رخ گلـگـون دلبـر رو شـود
بشكند نرخ غـم از بـازار هجــر
از غـم هجران نگو ( بهرام ) چـون
بـر نيايد از قلـم اسـرار هجــر
21/1/68


امروز پس از عمري دلـدار پيـامم داد
بـا نـامه لطـف خود صد گونه كلامم داد
خوشباش دلا كه آخرآن يار به رحم آمد
بر رحمت و لطف خود افزود و سلامم داد
آن ساقي شكّرلـب دانست چه ميخواهم
كز باده لعل خـود پيمـانه و جـامم داد
بخت سيه ام طي شد كز پشـت نقاب يار
خورشيد جهان افـروز انوار به شامم داد
مرغ دلم از عشقش در پوست نمي گنجد
كـو بـال رهائي را بر مرغ بـدامم داد
ديگر نـروم سوي ميخانه كه آن مهروي
با باده مهــر خود مستـي مـدامم داد
(بهرام) غم و ماتم رفت از دل شـاد من
چون هرچه طلب كردم دلـدار تمامم داد
23/1/68


دمي بيرون نمي آيد ز پشت پرده دلبندم
نمي دانم چرا بيخود به كـوي يـار پابندم
بسي تزويـر بنمودم كه شايد چهره بنمايد
دريغا بي اثر باشد بـر او تزويـر و ترفندم
اصول فكـر و ذكرم بر وصول يار مي باشد
خدايا چاره اي بنمـا كه با دلـدار پيوندم
وجودمن زمشك طرّه اش طوري معطّر شد
كه صدهاسال هم در زيرخاك وگِل نميگندم
اگر موئي ازآن زلف كمندش را بدست آرم
به پاي اين دل سركش هزاران بند مي بندم
سحرتا صبـح بيدارم، بدامن اشك مي بارم
كجائي اي مهِ من تاكني يك لحظه خرسندم
بيا اي مهربان پيشم كه من هرچنددرويشـم
جوانـي هستـم و بر وصل جانان آرزومندم
زبس« بهرام » از هجران نمودم آه آتشبـار
ميـان شعلـه هاي آه خـود ماننـد اسپندم
12/2/68


بيا اي مهـربان بـا ما زماني مهرباني كن
تواين دنيـاي فاني رابه لطفت جاوداني كن
مرا تابِ نظر بر هرزه رويان در چمن نبوَد
تواي سـرو چمان من بيـا يكدم چماني كن
زيك دست اي گلِ زيبا صدائي بر نميخيزد
بيا و در امور عاشـقـي بـا ما تبـاني كن
اگرچه پيـر و فرسوده شدم وز كار افتادم
بيا تا خاطرم را خـوش بمانند جـواني كن
تو باآن لهجهِِِِِِِ شيـرين شكر از كام ميريزي
بيا در زيـرگوش من دمي شيرين زباني كن
بشوقِ ديدنت اي مه شبـان تا صبح بيدارم
بيا و ظلمت شب را به نور خويش فـاني كن
به راه عشق با ترك نشان و نام بايد رفـت
دلا بگـذر ز ننگِ نام خود را بي نشاني كن
براين خواهش اگر( بهرام) روزي يار بازآيد
زخوشوقتيِ ديدارش به تن جامه دراني كن
7/6/68



اي آنكه رفتـي و دگر يـادم نمي كني
تـو رفتي امّـا تـا ابــد در سينـۀ مني
گفتي كه ميروي و پنهـان ميشوي زمـن
رفتي ولي در چشم مـن حـيّ و مبـرهني
داني چرا از كوي تو دل بـر نمي كنـم؟
زيـرا ندارم جز سـرِ كـوي تـو مـأمني
درسينه آتش دارم و در ديده جوي اشك
تاكـي چنين مـا را به آب و آتش افكني
يك موي تو ارزنده تر از ملـك دو جهان
خاص آنزمان كه زلف خودراشانه ميزني
هرچندعهدمهرخان سست وشكستني است
از تو تمنّـا مي كنم اين عهــد نشـكني
تا بـزمگـاه عاشقـان راهيست بس بعيد
( بهرام ) تـو در اوّل اين كوي و بـرزني
15/11/68



روز وصل افسوس رفت و آمـده شام فراق
ميخورم خون دلِ خود هرشب از جام فراق
درميـان اين همـه زشتي و پستي و بـدي
بدتر از هر چيز در عالم بـود نــام فراق
گر چه خيلي زود طي شد روزگار وصل ليك
طي شود بسيار دشـوار ايـدل ايّـام فراق
اي خداهنگام وصل ازمن چه بد ديدي مگر؟
كه اين چنينم در فكنـدي زار در دام فراق
كي شود ايدل ميسّـر وصـل دلدار و ديار؟
تا بود اينگـونه بر فرق سـرم گـام فراق
روز وشب (بهرام) مي نالد زدرد هجردوست
كي رسد روز وصال و كي روَد شـام فراق
6/12/69



روز و شب مانند ني مي نالم از سوداي دل
بس كه مي سـوزد تنم ازآتش و گرماي دل
چشمم از اشك شبانگاهان بود درياي خون
چون نمي گنجد فـراق يـار در دريـاي دل
همچو شمع ازعشق ميسوزد وجود من ولي
همچو پـروانه ندارم ذرّه اي پــرواي دل
از من غربـت زده ديگر مجو اسرار هجـر
چون شدم عاجز زشرح اين همه غمهاي دل
گرچه غـم پنهان بود در قلب مغمومم ولي
هست در چشمم هويـدا داغ نا پيـداي دل
گر شبي پيشم درآئي از درِ احسان و لطف
مي رود از خاطرم اين آه و واويــلاي دل
تا دلِ دلبر بوَد ( بهرام ) سنگيـن اينچنيـن
هيچ تأثيري نـدارد نـالـهء بيـجـاي دل
19/12/69




امسال بهـار چون خزان غمبـار است
نه نغمه بلبــل و نه گـل در كار است
بــرشاخ درختان نبود بـرگ و بَـري
در دشت و دمن بجاي سبزه خـار است
خورشيد بـه پشـت ابـر پنهـان باشد
روزان همه باراني و چون شب تار است
از ديـدن اينچنيــن بهـار دلگيــر
قلبـم بگرفت و ديـده ام خونبـار است
خاص آنكه بوَد فاصله بين من ودوست
خاص آنكه چنين فاصلـه هم بسيار است
ايدوسـت بيا كه گـل بـرويد ز پيَـت
چون بي تـو بهـار فاقـد گلـزار است
( بهرام ) بـه درد هجر در شهر غـريب
افتاده ز پاي چون بسـي بيـمـار است
8/1/70



« در سوك امام »
هر كس كه دلش بود به گيسوي تو بسته
در بحر سرشك است چو كشتيّ شكسته
زين ماتم عُظما كه زهجر تو به ما رفـت
ما را نتوان ديد دگـر شـاد و خجسته
در بـاور ما چون غم هجـر تو نگنجيـد
در شهـر روانيـم چو ديـوانـة رسته
در ماتــم تو من نه فقط خون بفشـانم
امروز جهاني بـه عزاي تـو نشـسته
هرچند که رفتی و غم هجـر تو دیدیم
امـا نشـود عهـد ولای تـو گسسته
جز سـوختن و ساختن و مويـه نمودن
كاري نتوان كرد بنال اي دل خـسته
زين داغ جگر سوز بسوزيم و چو( بهرام )
با مشـت بكوبيـم به سر دسته بدسته
16/3/68


من توراايدوست دارم همچوجان خويش دوست
وه چه ميگويم كه دارم هم زجانم بيش دوست
از دمـي كاندر دلـم مهـر شمـا را يـافتــم
هردمَت ايدوست دارم بيشتـر از پيش دوست
در دل عاشق تجلّـي مي شــود نور خـــدا
گر چه باشد با كسي بيدين و كافركيش دوست
در رهِ ارضـاي دلبـر جــان فـدا بايـد نمود
تا نگردد لحظه اي از كـار ما دلريش دوست
لحظـه اي از عمر من بيهـوده و زائـل نـگشت
تا شدم با يار خـوب و عاقبـت انديش دوست
نيكبختي و خـوشي نزد دراويـش اسـت و بس
بهرِ بهروزي شـده ( بهرام ) با درويـش دوست
17/4/70





اي عهـد شكـن دارم از تو گلـهِ بسيار
هر چنـد به تو كـردم من حوصـلهِ بسيار
سنگ است بجاي دل در سينـهِ تو زيـرا
هستـي زغمـم خـنـدان با هلهلهِ بسيار
آنروز بدور از هم نـزديك به هم بوديم
امـروز بـه نــزد هم بـا فاصـلهِ بسيار
يك عمر به دنبالت بيهـوده سفـر كردم
تـا اينكـه بپـاي مــن زد آبـلهِ بسيار
دائم زجفاي تـو فريـاد و فغـان دارم
در شهـر زفريـادم شـد غـلغـلهِ بسيار
( بهرام ) بمير عاشق، ورنه همه گوينـدت
زين دشت گذشتي تو چون قافلـهِ بسيار
2/3/71




چـرا دنيـاي مـن رنـگي ندارد
شكستـه تارم آهنـگي ندارد
چرا ويـرانه هاي قلـب ما هــم
شبانگاهان شبـاهنـگي ندارد
زتنهـائي خـود تـا كـي بنـالم
چـرا دلبـر دلِ تنـگي ندارد
من از نـا آشنـا شكـوه نـدارم
كه بامن هرگزاو جنـگي ندارد
شكـايـت دارم از دلدار، زيـرا
به هر جور و جفـا ننگي ندارد
چرا ( بهرام ) مي نالـي چنين زار
كه او در سينه جزسنكي ندارد
8/4/71



با سرعت بـرق رفتـه اي از پيشـم
بگذاشـتـه اي به حسـرت و تشـويشم
گفتم كه كمي به فكر حال مـا بـاش
گفتي كـه بجـز خـويش نمي انديشم
بـااينكه نمي كني تـو ديگـر يـادم
ياد تـو نمـي روَد زقـلـب ريــشم
در دين تو گـر نيست وفـاي بـر عهد
اين اصـل بـسـي مهم بـوَد در كيشم
گر يك سـر سـوزنت ترحّـم مي بود
چون مـار نمـي زدي مـرتّـب نـيشم
هـر چند شـود لطف تو هر دم كمـتر
مهـر تـو شـود زپيش، هـر دم بـيشم
از يار چــه مي كنـي شكـايت ايدل
من بستـه به زنجيـر، بـدست خويشم
بـا بـاز نمي پـرَد كبوتـر ( بهـرام )
آن يـار بــوَد منعـم و مـن درويشم
15/7/74



عزم كـردم غم دل باز نگـويم بـه كسي
بـاز امروز دلـم كـرده هـوا و هـوسي
من اسير دل خويشم دل اسير غم توسـت
دلِ من جـز تو نگيـرد به خـدا همنفسي
كمرم ازغم هجران توخم گشت وشكست
برسان بـر منِ شوريـده زخـود آدرسي
ميزنم مشت چنان بر سـر و سينه ز غمت
مگـرايـدوست تـو امـروز بدادم برسي
تا بماند به دلـم خاطـره ات جاويـدان
بعد از اين بـرسـر كوي تو شوم ملتمسي
اي كـه رفتي و دگر بـاز نخواهي آمـد
بي تو گلزار جهان پر شده از خار و خسي
تو گلي بودي و( بهرام ) خس و خار تو بود
عمرگل كم بوَد و عمـر خس و خار بسي
26/7/75


دلم بسـي تنـگ اسـت از بـراي آزادي
چرا نمي رسـد اينـجـا نـواي آزادي
خدا كنـد كـه برون آيم از حصـار قفس
دمـي نفـس بكشـم در هـواي آزادي
اگربه قيمـت جان هم بوَدهراسـي نيست
كه ميــدهم بـه رضايـت بهاي آزادي
به خون تك تك آن لاله هاي سرخ شهيـد
كه هست بستـه به زنجير، پـاي آزادي
اگر بدست من افتـد جهان بفـرض محال
كنـم زميـن و زمان را فـداي آزادي
دريغ جــرأت ابـراز حــق نمي باشد
بيا بـه مجلس ختم و عــزاي آزادي
چه سينه ها كه شـد آماج تيرهاي ستَـم

برچسب: نویسنده: ???? تاريخ: پنجشنبه 18 مهر 1392 ساعت: 11:46

صفحه بندی