ماه و من تا کوک زدیم اولین نگاه را، تا زردی لبخندم خواست از بنا گوش در برود، تا خواستم نوک انگشت پای راستم را روی زمین قرار دهم و سرم را به دیوار کنار پنجره خم کنم و رومانس خودم و ماه را رقم بزنم، ماه مرا پس زد و گفت: "می دانی چقدر تنهایی؟" اگر این حرف را 5 سال پیش می زد حلقومش را می فشردم، از آسمان به زیر می آوردمش و انتحار هر دو را رقم می زدم، اما این بار فقط لبخند زدم، آخر من دیگر بالغ شده ام و 3 سال دیگر 40 ساله می شوم. هر چند لبخندم چونان برگی زرد، اما نارس! خشکید و فرو افتاد بر روی غبار بی حس و خوشبخت کنار پنجره ام. آری من تنهام. یاد این شعر بسیار بسیار زیبا افتادم؛ دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد/ سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد.
نه اینکه عاجز باشم از میان جمع بودن، نه اینکه توسط دوستانی احاطه نشده باشم، نه اینکه جسمم در زیر بار سنگین خلوت اتاقی منزوی در حال آب رفتن باشد، نه هیچکدام اینها نبود، من تنهام و تنها باقی خواهم ماند چون جور دیگر می بینم و می دانم که من درست می بینم.. من با جسم، رفع تنهایی نمی کنم، نمی توانم که بکنم و در فضای استعلا هم گفتمان و پسامدرنیته من را به عنوان تنها هبوط کننده بر خاکستر این سرزمین هولوگرافیک انتخاب کردند. من در دورترین و پلوتون ترین لایه هولوگرافیک سرگردانم و حیران، اما دیوانه وار می خندم. خودم هم خواستم. من آماده ام تا تنها بمیرم.
برچسب:
نویسنده: ????