مادر همسری شدیم هی بشور وبساب و...
جمعه شب که اومدم خونه دخترم میگه این بغچه چیه تو دستت
بهش میگم پرده های طبقه بالای خونه مامان طاهره هست
میزنه زیر خنده ومیگه من که می دونستم دلت نمیاد بهش
کمک نکنی
پس لااقل هرچی میگه به دل نگیر وحرص نخور من
بهش گفتم چشم دخترکم ![]()
خدا این گلامو حفظ کنه مخصوصا این دخنر جان از بس کتاب خونده
مثل یه مشاوره خداییش خیلی با حرفاش بهم آرامش میده ![]()
کتاب خون شدنشم داستانیه خالی از لطف نیست که براتون تعریف کنم
موقعی که دانشگاه میرفتم دختر جانو پیش مامانم میذاشتم موقع برگشت
براش یه کتاب قصه می خریدم یه دکه روزنامه فروشی روبروی دانشگاهم بود
فکر کنم تنها من خریدار کتاباش بودم
وقتی میامدم خونه باید کتابو برای دختر جان می خوندم از اونجاییکه روزی
صدبار باید براش می خوندم ار اول به صورت خلاصه واز روی عکسا
تعریف می کردم تا اینکه فاطمه به مدرسه رفت خیلی علاقه به خوندن
داشت هنوز همه ی حروفو به خوبی یاد نگرفته بود کتاب قصه هارو
می اورد به زور می خوند هرجاهم که مشکل داشت ازم می پرسید
یه بار با ذوق اومد پیشم
گفت میدونی مامان تو بلد نیستی
بخونی داستان این کتاب یه چیز دیگه
هست وشروع کرد به تعریف کردن منم ذوق مرگ شدم![]()
اینجوری علاقش یه مطالعه روز به روز بیشتر شد
هرشب باید یه کتاب می خوند تا خوابش ببره هرمدل کتاب قصه که تو بازار
بود براش خریدم تا کلاس چهارم وپنجم رو آورد به کتابای روانشناسی
وکتابای بزرگتر از سنش برای همین اطلاعاتش بالاست وراهنمای خوبی
برای من این اتفاق هم خوبه وهم بد چون نمی تونستم سرش کلاه بزارم![]()
یا اگه می خواستم از تکنیک خاصی تو تربیتش استفاده کنم فوری
منظورمو می فهمید ![]()
هرچند بیشتر سعی می کردم در غالب قصه وبیان خاطرات دوران
تحصیل وتعریف کردن از دوستانم چیزایی که می خواستم بهش یاد بدم ![]()
حالا تو این هفته باید پرده هارو بشورم واتو بزنم وآخر هفته برم بزنم
شاد باشید ![]()
خدایا شکرت هزار هزار بار شکر
![]()
برچسب:
نویسنده: ????